Iran and Reforme ?!

گفتگویی با یک شاعره فرهیخته. عشق. حقیقت. حکومت.

سلام استاد پروانه ای که به پیله باز نمیگردد
Entre vous et پرستو

19 août, à 19:50
از راههای ِ پُرغبار، مسافران ِ خسته فرامیرسند...
«ــ شستوشوی ِ پاهای ِ آبلهگون ِ شما را آب ِعطرآلوده فراهم
کردهایم
ای مردان ِ خسته
به خانههای ِ ما فرودآئید!»
«ــ در بستری حقیر، امیدی به جهان آمده است.
ای باکرهگان ِ اورشلیم! راه ِ بیتاللحم کجاست؟»
و زائران ِ خسته، سرودگویان از دروازهی ِ بیتاللحم میگذرند و در
جُلجُتای ِ چشمبهراه، جوانهی ِ کاج، در انتظار ِ آنکه به هیاءت ِ
صلیبی درآید، در خاموشیی ِ شتاب آلودهی ِ خویش، به جانب ِ
آسمان ِ تهی قد میکشد.
 
Aujourd'hui à 01:44
سلام عزیز
چقدر زیبا و روان است.
پر از امید و مهر اغاز می شود. و با ادبیاتی مذهبی. اما با غم و ظاهرا نوعی ناامیدی به پایان می رسد.
چرا؟!
Aujourd'hui à 06:26
روزگاریست همه عرض بدن می خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن می خواهند
دیو هستند و لی مثل پری می پوشند
گرگ هایی که لباس پدری می پوشند
عشق ها را همه با دور کمر می سنجند
آنچه دیدند به مقیاس نظر می سنجند

روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود

سخت آزرده ام از خیانتی که جهان به ملت با شکوه وطنم میکند

سلام رستگار
 
Aujourd'hui à 09:29
سلام بزرگوار،
خیلی حرف توی این مطلبتون هست. شاید بشه در موردش حتی یک کتاب نوشت.
حالا اول در مورد ابیات:
از لحاظ روانشناسی جنسی، مرد قبل از هرچیز توسط نگاه متمایل می شود.
اما زن معمولا با کلمات مجذوب می شود و سپس توسط تماس متمایل می شود.
البته وقتی از صفات زنانه یا مردانه در ادبیات روانشناسی استفاده می کنیم، به این معنا نیست که یک فرد حتما صددرصد زن یا صددرصد مرد است. بلکه اغلب درصدی از رفتارهای زنانه و درصدی رفتارهای مردانه بصورت ژنتیکی به فرد منتقل میشود.
...
 
Aujourd'hui à 11:57
دنباله بخش اول:
در عین حال در این کشاکش عاطفی و عاشقانه است که چون رقصی دو نفره، کشاکش زن و مرد به بازی عشق زیبایی می بخشد. تا نقطه تعادل و اما همچنین گریز از مرکز، سرگیجه و هیجان را به همراه بیاورد. تا راز بقای انسان را زیبایی بخشد.
 
Aujourd'hui à 12:10
داستان حکمت امیز دوم نیز بسیار جالب است. و به نظرم به حکایتهای حکمت امیز داود نبی در مجموعه کتابهای یهودی تعلق داشته باشد.
در واقع به نظر می رسد انچه که به سلطه و سلطه گری انسان یا حکومت او بر خلقت و بعضی بر بعضی دیگر به صورت ملموس مربوط می شود، به نوعی با نوعی علت و معلولی مادی ارتباط مستقیم دارد.
به نظر می رسد از زیرکانه ترین سیاستهای حاکم همان اموزه های ماکیاول در کتاب شهریار است. همان که به ان نفاق یا دروغ می گوییم. برای حکومت بر بدنهای انسانها نیاز به توسل به قدرت است و حیله و البته زر.
چرا که انسانها هرچند که به پروازهای معنوی متمایلند اما نیازهای جسمانیشان از جمله امنیت و خوراک و سپس نیازهای جنسیشان بصورت بالفعل در ایشان وجود دارد و البته راز بقایشان نیز هست همانند دیگر حیوانات.
اما بعدی از انسان که به نوعی فصل تمایز او از حیوان است موجب می شود که تنها تامین نیازهای اولیه اش برای او خوشبختی نمی اورد.نیازهای بالقوه دیگری نیز کم کم بالفعل می شوند. نیازهای دیگری نیز خود می نمایانند. و برای پاسخ به این نیازها اغلب انسانها بسیار وابسته به تصویر مثبت خود در نزد دیگران هستند. این تصویر مثبت توسط همین شعارها و لوگوها و نمادها جلوه گر می شود. و به این دلیل است که برای حکومت بر انسانها نیاز است که برای این بخش نیز یعنی برای تصویر ایشان حاکمان به دین یا سیستم های ارزشی دیگر مراجعه کنند و تصمیمات خود را توجیه کنند.
 
Aujourd'hui à 12:23
واما بخش دیگری از حکایت شما به حق و حقیقت که وادی پیامبران و مصلحان تاریخ یا اسطوره ها و ایده الیستهای ان است، باز می گردد.
در این وادی همان حقیقت اغلب مزین به امثال و حکم، اشعار و ادبیات و گاهی به صورت عریان بر دلهای ادمیان غلبه دارد.
اغلب در انقلابها و یا در شروع سلسله های پادشاهی افراد ایده الیست و شیر صفتی دیده می شوند که کاریزمایی از حقیقت، شجاعت و از خود گذشتی ایشان را در بر گرفته است. هنگامی که ظهور می کنند نظام سلطه زر و زور و تزویر را به مبارزه می طلبند. و نفاق و دروغشان را برملا می کنند. موجب می شوند تا ان تصویری که تصمیمات ایشان را توجیه می کرد تخریب شود. همان اکثریتی که دلایل عملی حمایتشان حقوق و دستمزد یا تامین امنیت بود با تخریب این تصویر احساس عدم خوشبختی و تزلزل می کنند. و دیگر نمی توانند به حاکمانی که توجیهی برای تصمیمات خود ندارند اعتماد کنند.
صد البته این مسیح و حسین گونگان بعد از دوره ایی از فروپاشی حکومتهای قبل از خود، خود وسیله ایی می شوند برای توجیه حکومت حاکمان بعد از مرگشان. با همان ابعاد مثلث زر و زور و تزویر.
به نظر می رسد که این قصه تکراری تاریخ بشر است. که با نگاهی خوشبینانه می توانیم بگوییم موجب رشد فرهنگ و تمدن وی و عمق اندیشه او در طول قرنها شده است.
شما چه فکر می کنید ؟
+ همراهی ; ۳:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٩
    پيام هاي ديگران ()   

اینهم قصه ایی غریب از جستجویی از انهم غریبتر

اینهم قصه ایی غریب از جستجویی از انهم غریبتر که از اعماق وجودمان  معشوق هستی را فریاد می زند. گفتگویی فوق العاده که پروازی بی نظیر از احساس و اندیشه را باعث شد. همراهی دو وجود از فرسنگها فاصله و تنها و تنها از ورای واژه ها و از پس چند تایی تصویر کاملا عادی که انعکاس صورت محبوب بود بر زلالی چشمه. منتظر ادامه این جویبار عشق و عقل باشید که با کمی تلخیص و حذف اسامی در مسیر ابادیهای اطراف به حرکت خود ادامه خواهد داد به امید حق.

Mahdi...

July 27 at 9:53am

سلام عزیزم

اکستریوریزه کردن:

ممنون از اینکه نوشتی. می دانی در علم روانشناسی اصطلاحی هست به زبان فرانسه به ان اکستریوریزه کردن(خارج کردن فشارهای درونی شده روانی با بیان یا نوشتن انها) می گوییم. انقدر مهم است که حتی بعضی وقتها روانشناسان توصیه می کنند که همه ادمها وقتی هم با گره کور و افکار بسته ایی که به ان جریان دوره ایی اندیشه منفی می گوییم روبرو شدند انها را بنویسند. در واقع این نوشتن به هرفردی کمک میکند از خود فاصله بگیرد. بالا برود و شرایطش را از بیرون بسنجد. و اینگونه در واقع نقاط و قوت و ضعف و راه حلها را بسیار بهتر و واضح تر می بیند.
می دانی ... جان، در میان کلماتت از واقعیتی گفتی بنام خود اگاهی. در سیرو سلوک عرفانی شاید شنیده باشی که هم سیر افاق هست و هم سیر انفس. یعنی هم باید حقیقت را در بیرون از خود و در افقهای دور جستجو کرد، حرکت کرد و هجرت کرد. که در گستره اسمانها و زمین وجود بنیادی بسیار حکیمانه تمامی خلقت را در نظامی علت و معلولی قرار داده. که خیر مطلق است. که طبیعت این افرینش همانقدر مقدس است که روح و هدفش. و هم باید او را در درون خود و در درون دیگرانی که اطراف ما هستند مشاهده کرد، با تمام وجود تمنا کرد و یافت. و اما اینکه وقتی هم یافتی این تنها یک اغازیست برای یافتن.

هرکس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است:

چگونه است که به حکم من عرف نفسه فقد عرف ربه، شناخت نفس برابر با شناخت افریدگار وی میشود. چرا که حقیقت بی نهایت است، هم در درون و هم در برون. که در افرینش خود انسان نیز برهان لمی جاری و ساریست. که خود انسان نیز هم در تمامی طبیعتش که جزییست از فطرتش زیباست، عین نیکیست. هرچند که در تاثیر سوفی گری هندی، مرتاضی، دفع طبیعت انسان و تحقیر او در میان اشفته بازار ادیان، خورشید حقیقت را در بسیاری موارد به ابر خود ازاری و دیگر ازاری به نام ریاضت پوشانده است.
... می دانی در واقع روانشناسی اجتماعی ایران نشان می دهد که به نوعی این جستجوی حقیقت در بیرون به عنوان تنها حقیقت موجود بسیار یافت میشود. به حدی که در بسیاری موارد افراد خود را و حقیقت خود را و عظمت دنیای درون خود را فراموش می کنند.  در روانشناسی اجتماعی اروپا اغلب رشد فردگرایی و رشد بخشی از وجود انسان که تمایل برای رقابت و مالکیت و شکوفاییست باعث شده است که افراد خود را از نو کشف کنند. و حقیقت را در حقیقت خود و دیگران و جلوه های حق را در حقایق خود و دیگران جستجو کنند. اغلب انهایی هم که به حقیقت لایتنهایی پروردگار اذعان دارند از تجربه دینی و دریافتهای درونیشان در تجربه ایی یا تجربه هایی روحانی می گویند.

ایرانیانی که بر پل غرب و شرق ایستاده اند: 

اما برای کسانی چون من و تو و بسیاری از دوستان ایرانی دو وطنه شده مان که اهل اندیشه باشند، این جابجایی نقطه مرکزی توجه مان از بیرون و حقیقت بیرونی به درون و حقیقت درونیمان می تواند نوعی از شناخت و خوداگاهی بسیار فراگیرتر را باعث شود. و اینکه در تفسیر من عرف نفسه فقد عرف ربه توضیح دیگری نیز وجود دارد. و ان اینکه همانطور که شناخت ما از پروردگار بی همتا و بی نهایت نسبی و محدود در ظرفیتهای حواسمان و سعی هر کدام از ماست، در شناخت نفس نیز به همین شکل است. در واقع هرچه بیشتر عمیق میشویم و می اندیشیم، تنها نشانه های بیشتری میابیم و کشف مسیر می کنیم. که بر اینراه به لطف پروردگاری که لذت حقایق را از بالاترین لذتها مان قرار داده پایانی نیست. کمی ملموس تر خود شناسی که از خود صحبت کردن در جامعه اروپایی باعث می شود، می تواند بجای اینکه قطب نمای شخصیتیمان را به سرگیجه دوچار کند موجب شود تا به درکی بهتر از خود برسیم. اینکه دیگران مرتب از تو می پرسند. تو خودت چه میخواهی. ببین خودت چه هستی. ...مرتب از تو می خواهند که تو خود را معرفی کنی با همه مختصات جغرافیایی طبیعی و شخصیتی وجود منحصر بفرد خودت می تواند هرکدام از ما را یاری کند که زوایای بیشتری از وجود منحصر بفرد خودمان را بشناسیم و به وجودشان با احساسی امیخته با لذت و گاهی حسرت و گاهی هم شگفتی پی ببریم.
حالا به وضوح به موضوع خودمان برگردیم. برای تو و دیگر دوستانمان بیرون امدن از ان اکواریوم زیبا حتی اگر تنگ کوچکی هم نبوده درد الود است. اما باید دردی و سرد و گرم شدنی درکار باشد تا نوزادی متولد شود. تا جوجه کوچکی سر از تخم دراورد. حالا می خواهم بگویم
... این پوسته ضعیف تخم را بشکن. میله های این قفس نقاشی را پاک کن.
... جان اجازه بده تا هم تو و هم ... از این تنگ کوچک نجات یابید. بگذار تا نوزاد وجودت دوباره متولد شود. پرواز کن. هرچند که جوجه گنجشک را بارها افتادن لازم است تا اوج بلندترین درختان را بتواند نشانه رفتن. اما باکی نیست. رها کن خود را عزیزم. بپر. بگزار تا بیافتی. باز برخواهی خواست. پروردگارت از پدر و مادرت به تو دلسوزتر است. همان پروردگاری که همه جا و همه کس جلوه حضور لایتناهی اویند. او در یک هویت زندانی نیست. او را در یک نام جستجو کردن در میان همه نامهایش جفاست.
منهم هستم. در کنارت هستم. وسیله ایی شده ام خدمتت را به عهده گرفتم. همانطور که همه فرد فرد این میلیاردها انسان نشانه ها و وسیله ها را در اطراف خود و هر از چند گاهی می بینند. گاهی انها را اگاهانه جستجو می کنند. گاهی انها را حتی نمی بینند.
پس بشکن دیوارهای این پوسته نازک را. بگذار تا دیگران نیز دوباره متولد شوند. که ما را بارها مردن و متولد شدن قبل از مرگ و تولد زندگی این جهانیمان لازم است.

عشق:

می دانی عزیز. نگاه و لبخند اسمانیت را دوست دارم. در انها نشانه ای از گمشده ام می بینم. عاشق نشده ام. عاشق بودم. عاشق متولد شدم. مانند همه انسانهای دیگر که هارمونی و پرفکشن، گم شده شان است. که موزونی و گل بی خار هدف همه حرکتشان است. هرچند که خود ندانند یا نتوانند بر زبان برانند.
هرچند که هیچ کدامشان گل بی خار نیستند.
منتظرم تا بازهم صدایت را از پس واژه ها بشنوم.
به امید او

+ همراهی ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤
    پيام هاي ديگران ()   

هدیه ایی به تمامی ازادگان

سلام بر دلخستگان همراه ما، که از سراسر دنیا و از داخل ایران شاهد شرایط غم انگیز کنونی و به خون نشستن گلهای این سرزمین و دربند شدن بی گناهانند. از شاعر محترم این ابیات خانم پرستو ارسطو اجازه گرفتم تا این ابیات و پیام ایشان را در اینجا منتشر نمایم. و از ایشان نیز بخاطر دلتنگی و تعلقشان به سرزمینمان و محبتی که ما دارند تشکر می کن.

به امید حق

پرستو ارسطو:

این شعر م هنوز منتشر نشده هدیه به تمام آرادگان میکنم که شما هم در صدرش هستید

مرا به نیمکت شهود نخوانید
جهان را از آغاز دیده ام

روز نخست درخت
تردید نکردم
روی شانه های پهن باد

میگذشتم
از سطح آبی رودخانه ی سبز
و کوتاه شدن دست ها یم
از صدای شکستن ِ شاخه


مرا به نیمکت شهود نخوانید
من جهان را از آغاز دیده ام
وقتی که سیب
با پوستی دریده از تنم افتاد


و ترس
که در گوشت آدمها راه می رفت

مرا به نیمکت شهود نخوانید
من در انکارخودم

سر به سایه ی خدا کشیده ام

اینهم اهنگ بلا چاو که یکی از دوستان نام برد:

http://www.youtube.com/watch?v=SNocyz1NRjA

 

+ همراهی ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۳
    پيام هاي ديگران ()   

وطنم امروز دیگر برای همیشه با تو خداحافظی می کنم.

وطنم امروز با تو خداحافظی می کنم. دیگر دل می کنم از سرزمینی که بوی نفرت و خیانت همه میله های زندانهایش را که به بزرگی همه این سرزمینند فرا گرفته است. از خاتمی عزیزتر فرهیخته تر و از ابطحی دوست داشتنی تر نمی شناختم و نمی شناسم. وطنم حالا دیگر حجت بر من تمام شده است. در سزمینی که شغالان وگرگان بر مسندند و ازادگان در بند، تبعیت از قوانینش که سرسخت تر از میله های سیاه این زندانند دیگر جایز نیست. وطنم جانم را بگیر ! پروردگارا جانم را بگیر یا وطن عزیزتر از جانم را از اینهمه حقارت تحمیل شده بر او نجات بخش ! محبت اهل بیت ظلم ستیز پیامبر ص را بهانه ظلم به فرزندانشان کردند.

الهی تو می دانی که تمام تلاش و هوش و عمر کوتاهم را در جهت پایبندی به این ارزشها مصروف کردم. اما کار دیگر از کیاست و تقیه گذشته است. که انروز که حسین ابن علی ع بر یزید شورید، فریادش همین بود که حق بر باطل و باطل با حق پوشانیده شده است. پس در روز واقعه مارا در زمره سربلندان کربلایت قرار ده. که هزارانی که بر سجاده جماعت ایستادند تا کودکان را به زنجیر کشند و حرمت زنان را بشکنند و با نام رسول خدا راس فرزندش را بر سر نیزه کنند، باردیگر در کویری دیگر به صف شده اند.

http://www.youtube.com/watch?v=92kEBlUCQQE&feature=related

 

 

+ همراهی ; ٥:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱۱
    پيام هاي ديگران ()   

نگاهی به دوردستی از کرانه عشق،

Nedavanegah

نگاهی به دوردستی از کرانه عشق، ندای ازادی سر می دهد.

نگاهی دیگر را میشناختم که در اعماق اقیانوسش موج موج شجاعت و صلابت و دلاوری به بیکرانه ها نظر می کرد.

سردار همت را می گویم که پوتین پای سربازانش را در شب عملیات در میانه ایی از شور و امید و عشق و در طوفانی از اشکها می بوسید.

اما از ان سردار همت که امان از روبه صفتان گرگ خو بریده بود تا این سردار بی همت که گرگ بره های دهکده شده است، چقدر فاصله است.

دلهای سربلند و سرهای سربزیر کجا و سرهای طغیان کرده و دلهای زنگ زده به نخوت و تکبر  ؟!

می خواهم با تو سخن بگویم دلاور. اما از مزارت  و عطر و بوی شهیدانت دورم. اما گویی روحی به عظمت همه جهان را بشود در دیار غربت نیز به مصاحبت طلبید.

ایا می دانستی ندای ازادی و عشق و حسینی را که با غریو الله اکبر پاس می داشتی، اکنون برکف سیاه اسفالت تو را می خواند؟!

اگر دل دلیل است اورده ایم. اگر سوز شرط است ما برده ایم. گواهی بخواهید اینک گواه. همین زخمهایی که نشمرده ایم.

این ناله ها را شیری برزمان می راند که باور نمی کرد این روز را  ندایی بر زمین شهرم و بر صلیب جهل و تعصب و خودکامگی میخکوب شده باشد و فریادی مسیح گونه از دیاری دیگر به گوش رسد تا شاید دمی مسیحایی روحی دیگر را بر این کالبد خسته ات بدمد!

دوستی تشر می زد که چرا سخنی بر زبان نمی اوری. اما چکنم که دلخسته ام از اینهمه فتنه. دلخسته ام از اینهمه نیرنگ.   

دلخسته ایم از اینهمه خاکستری که حق و باطل را در هم تنیده اند!

 سردار دلاورم بازگرد تا ببینی که سردارانی از زن و مرد اینبار نه با لباس خاکی اما با وجودی خاک خورده از خس و خاشاک، پرچم الله اکبر تو را به دوش می کشند. بگذار که این درفش پاره پاره ازادی بار دیگر دل کینه توز و سنگین ستمگران را بخراشد و بر ان داغی از ندای ازادی حک کند.

پروردگارا فریادمان را بشنو که تو می توانی به مهرت شبهای تاریک را به ندای نور  بشکافی!

+ همراهی ; ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٧
    پيام هاي ديگران ()