Iran and Reforme ?!

اینهم قصه ایی غریب از جستجویی از انهم غریبتر

اینهم قصه ایی غریب از جستجویی از انهم غریبتر که از اعماق وجودمان  معشوق هستی را فریاد می زند. گفتگویی فوق العاده که پروازی بی نظیر از احساس و اندیشه را باعث شد. همراهی دو وجود از فرسنگها فاصله و تنها و تنها از ورای واژه ها و از پس چند تایی تصویر کاملا عادی که انعکاس صورت محبوب بود بر زلالی چشمه. منتظر ادامه این جویبار عشق و عقل باشید که با کمی تلخیص و حذف اسامی در مسیر ابادیهای اطراف به حرکت خود ادامه خواهد داد به امید حق.

Mahdi...

July 27 at 9:53am

سلام عزیزم

اکستریوریزه کردن:

ممنون از اینکه نوشتی. می دانی در علم روانشناسی اصطلاحی هست به زبان فرانسه به ان اکستریوریزه کردن(خارج کردن فشارهای درونی شده روانی با بیان یا نوشتن انها) می گوییم. انقدر مهم است که حتی بعضی وقتها روانشناسان توصیه می کنند که همه ادمها وقتی هم با گره کور و افکار بسته ایی که به ان جریان دوره ایی اندیشه منفی می گوییم روبرو شدند انها را بنویسند. در واقع این نوشتن به هرفردی کمک میکند از خود فاصله بگیرد. بالا برود و شرایطش را از بیرون بسنجد. و اینگونه در واقع نقاط و قوت و ضعف و راه حلها را بسیار بهتر و واضح تر می بیند.
می دانی ... جان، در میان کلماتت از واقعیتی گفتی بنام خود اگاهی. در سیرو سلوک عرفانی شاید شنیده باشی که هم سیر افاق هست و هم سیر انفس. یعنی هم باید حقیقت را در بیرون از خود و در افقهای دور جستجو کرد، حرکت کرد و هجرت کرد. که در گستره اسمانها و زمین وجود بنیادی بسیار حکیمانه تمامی خلقت را در نظامی علت و معلولی قرار داده. که خیر مطلق است. که طبیعت این افرینش همانقدر مقدس است که روح و هدفش. و هم باید او را در درون خود و در درون دیگرانی که اطراف ما هستند مشاهده کرد، با تمام وجود تمنا کرد و یافت. و اما اینکه وقتی هم یافتی این تنها یک اغازیست برای یافتن.

هرکس خود را شناخت پروردگارش را شناخته است:

چگونه است که به حکم من عرف نفسه فقد عرف ربه، شناخت نفس برابر با شناخت افریدگار وی میشود. چرا که حقیقت بی نهایت است، هم در درون و هم در برون. که در افرینش خود انسان نیز برهان لمی جاری و ساریست. که خود انسان نیز هم در تمامی طبیعتش که جزییست از فطرتش زیباست، عین نیکیست. هرچند که در تاثیر سوفی گری هندی، مرتاضی، دفع طبیعت انسان و تحقیر او در میان اشفته بازار ادیان، خورشید حقیقت را در بسیاری موارد به ابر خود ازاری و دیگر ازاری به نام ریاضت پوشانده است.
... می دانی در واقع روانشناسی اجتماعی ایران نشان می دهد که به نوعی این جستجوی حقیقت در بیرون به عنوان تنها حقیقت موجود بسیار یافت میشود. به حدی که در بسیاری موارد افراد خود را و حقیقت خود را و عظمت دنیای درون خود را فراموش می کنند.  در روانشناسی اجتماعی اروپا اغلب رشد فردگرایی و رشد بخشی از وجود انسان که تمایل برای رقابت و مالکیت و شکوفاییست باعث شده است که افراد خود را از نو کشف کنند. و حقیقت را در حقیقت خود و دیگران و جلوه های حق را در حقایق خود و دیگران جستجو کنند. اغلب انهایی هم که به حقیقت لایتنهایی پروردگار اذعان دارند از تجربه دینی و دریافتهای درونیشان در تجربه ایی یا تجربه هایی روحانی می گویند.

ایرانیانی که بر پل غرب و شرق ایستاده اند: 

اما برای کسانی چون من و تو و بسیاری از دوستان ایرانی دو وطنه شده مان که اهل اندیشه باشند، این جابجایی نقطه مرکزی توجه مان از بیرون و حقیقت بیرونی به درون و حقیقت درونیمان می تواند نوعی از شناخت و خوداگاهی بسیار فراگیرتر را باعث شود. و اینکه در تفسیر من عرف نفسه فقد عرف ربه توضیح دیگری نیز وجود دارد. و ان اینکه همانطور که شناخت ما از پروردگار بی همتا و بی نهایت نسبی و محدود در ظرفیتهای حواسمان و سعی هر کدام از ماست، در شناخت نفس نیز به همین شکل است. در واقع هرچه بیشتر عمیق میشویم و می اندیشیم، تنها نشانه های بیشتری میابیم و کشف مسیر می کنیم. که بر اینراه به لطف پروردگاری که لذت حقایق را از بالاترین لذتها مان قرار داده پایانی نیست. کمی ملموس تر خود شناسی که از خود صحبت کردن در جامعه اروپایی باعث می شود، می تواند بجای اینکه قطب نمای شخصیتیمان را به سرگیجه دوچار کند موجب شود تا به درکی بهتر از خود برسیم. اینکه دیگران مرتب از تو می پرسند. تو خودت چه میخواهی. ببین خودت چه هستی. ...مرتب از تو می خواهند که تو خود را معرفی کنی با همه مختصات جغرافیایی طبیعی و شخصیتی وجود منحصر بفرد خودت می تواند هرکدام از ما را یاری کند که زوایای بیشتری از وجود منحصر بفرد خودمان را بشناسیم و به وجودشان با احساسی امیخته با لذت و گاهی حسرت و گاهی هم شگفتی پی ببریم.
حالا به وضوح به موضوع خودمان برگردیم. برای تو و دیگر دوستانمان بیرون امدن از ان اکواریوم زیبا حتی اگر تنگ کوچکی هم نبوده درد الود است. اما باید دردی و سرد و گرم شدنی درکار باشد تا نوزادی متولد شود. تا جوجه کوچکی سر از تخم دراورد. حالا می خواهم بگویم
... این پوسته ضعیف تخم را بشکن. میله های این قفس نقاشی را پاک کن.
... جان اجازه بده تا هم تو و هم ... از این تنگ کوچک نجات یابید. بگذار تا نوزاد وجودت دوباره متولد شود. پرواز کن. هرچند که جوجه گنجشک را بارها افتادن لازم است تا اوج بلندترین درختان را بتواند نشانه رفتن. اما باکی نیست. رها کن خود را عزیزم. بپر. بگزار تا بیافتی. باز برخواهی خواست. پروردگارت از پدر و مادرت به تو دلسوزتر است. همان پروردگاری که همه جا و همه کس جلوه حضور لایتناهی اویند. او در یک هویت زندانی نیست. او را در یک نام جستجو کردن در میان همه نامهایش جفاست.
منهم هستم. در کنارت هستم. وسیله ایی شده ام خدمتت را به عهده گرفتم. همانطور که همه فرد فرد این میلیاردها انسان نشانه ها و وسیله ها را در اطراف خود و هر از چند گاهی می بینند. گاهی انها را اگاهانه جستجو می کنند. گاهی انها را حتی نمی بینند.
پس بشکن دیوارهای این پوسته نازک را. بگذار تا دیگران نیز دوباره متولد شوند. که ما را بارها مردن و متولد شدن قبل از مرگ و تولد زندگی این جهانیمان لازم است.

عشق:

می دانی عزیز. نگاه و لبخند اسمانیت را دوست دارم. در انها نشانه ای از گمشده ام می بینم. عاشق نشده ام. عاشق بودم. عاشق متولد شدم. مانند همه انسانهای دیگر که هارمونی و پرفکشن، گم شده شان است. که موزونی و گل بی خار هدف همه حرکتشان است. هرچند که خود ندانند یا نتوانند بر زبان برانند.
هرچند که هیچ کدامشان گل بی خار نیستند.
منتظرم تا بازهم صدایت را از پس واژه ها بشنوم.
به امید او

+ همراهی ; ٢:٥٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٤
    پيام هاي ديگران ()